چکاوک
......همش کار دلم بود
...یا لطیف... بدون اینکه نگاهم کنی یقین دارم، که چشم قهوه ای ات کار می دهد دستم...* خسته و بی حوصله بودم...این چند روز میگرن و کابوس دوباره آمدند سراغم...خیلی هم حس میکنم بدنم کوفته و خسته است...نمازم را خواندم و آمدم تلویزیون را روشن کردم و خودم را انداختم روی کاناپه ی جلویش و دراز کشیدم و با بی حوصلگی شبکه عوض میکردم...تلفن زنگ زد..بی حوصله بودم...وقتی بی حوصله و خسته ای حوصله ی تکان اضافه خوردن هم نداری...ولی از آنجا که کلا هیچ تماسی را بی جواب نمیگذارم مگر مواقع اضطراری با اینکه تلفن از من دور بود بلند شدم البته با کلی فحش و بد و بیراه به گوشی تلفن که چرا روی ناهار خوری است و جواب دادم.مامان بود..گفت میخواهند با خاله و عروسش بروند سینما ولی بابا نمیتواند و الان هم زنگ زده خانومی را هم دعوت کند و هم اینکه ببیند من میتوانم ببرمشان یا نه...اول گفتم نه...ولی دیدم مامان دوباره دارد شروع میکند گفتم باشد .می آیم...نمیدانم چرا چند وقتی است هر چه تماس با مامان دارم چه تلفنی چه پیامکی چه دیداری به جر و بحث و مشاجره میکشد..حوصله ی نصیحت ندارم..مامان هم مدام گوشزد میکند که بزرگ شده ام و دارم یک زندگی را میگردانم و باید عاقل باشم و دست از خودرای بودن و تجربه کردن و اینها بردارم...بهتر است از تجربیات بزرگترها و نصایحشان گوش دهم..من هم که کلا سنگ روی بزرگترها میگذارم همیشه و نادید میگیرمشان..چون اصلا راه و روش زندگی شان را قبول ندارم..برای همین همیشه این چند روز بحثمان میشود...هر بار هم میگویم بار بعدی هیچی نگو...من هر غلطی هم میکنم خودم لتش را میخورم...ولی ول کن نیست...بیخیال..بدی قضیه این بود که خانومی گفت من که سر کارم و نمیتونم بیام ولی تو ببرشون.بنده خداها هوا هم سرده اذیت میشن.و خوب طبیعتا همین کار را هم کردم.اصلا ولی به من خوش نگذشت.وقتی جمع زنانه اند فقط وقتی قابل تحمل است که زن خودت هم بینشان باشد..من اصلا از جمع های زنانه خوشم نمی آید.خوب طبیعی هم هست..مَردم خیر سرم.مامان و خاله و عروس خاله و آبجی کوچیکه.رفتیم اخلاقتو خوب کن...فیلم ....هیچی..ولش کن..نه میگویم خوب بود نه بد..محتوایش تلنگری بود به آدمها..ولی خوب تنظیم نشده بود..نمیدانم...زیاد خوشم نیامد..خلاصه که توی این روزهای گند ما هِی قرار و مدارهای گشت و مهمانی و اینهایی هم گذاشته میشوند که اصلا باب میلم نیست..از سینما که آمدیم خانه ی بابا بودیم.داشتم نماز میخواندم.مامان هم همینطور.تلفن زنگ زد.بابا جواب داد..من هم که کلا وسط نماز گیرنده ام قوی است و همه جا میگردد الا نماز..همین که گفت:إإإإإإإإإإ!!!!!!!!کِی؟؟فهمیدم یکی مرده..همیشه خبر مرگ را که به بابا میدهند دقیقا همین را میگوید.نماز را تمام کردم.داشتم همه را بررسی میکردم توی فک و فامیل که کی میتواند مرده باشد...دائی بابا،عمه ی بابا،زن عموی بابا....نمازم تمام شد به هر جوری که بود.برگشتم میگم:کی مرده؟مامان هم دارد سلام نماز را میدهد..بابا نگاه به مامان میکند و صبر میکند تا نماز مامان هم تمام شود و بعد نگاهم میکند و میگوید:مهدی...مامان که داشت سکته میکرد...همان جا هم زد زیر گریه..من هم باورم نمیشد..از قبل از محرم توی کما بود.نوه ی همسایه ی قدیمی فامیلی مان بود..خونه خاقانیه را که یادتان هست...آنجا همسایه ی روبروی ما بودند پدربزرگش این ها..پدر بزرگش با آقاجون دوست صمیمی بود و پسر ها و دخترهایش با عمه ها و بابا و عموها...خیلی دوستشان داشتیم.هنوز هم ریز و درشت فامیل ما و آنها هر وقت همدیگر را توی خیابان میدیدیم احوالپرسی گرم میکردیم.رابطه ی فامیلی قوی ای داشتیم نسبتا..یکی از این پسرهای دوست آقاجون که همسن بابا اینا بود ازدواج کرد و شد همسایه ی دیوار به دیوار عمه ام.ماه صفرها که عمه شله زردش را میپخت و ما بچه ها چندتایی شله زردهای نذری عمه را توی کوچه ی دراندشتشان پخش میکردیم،در خانه ی این ها را که میزدیم مهدی و رضا را میدیدم.چند سالی از من کوچکتر بودند.پسر دوست آقاجون که ازدواج کرد و شد همسایه ی عمه بچه دار شدند.دوتا پسر.دوقلو..مهدی و رضا.هم خوشگل بودند و هم با اخلاق و خوب.همه دوستشان داشتند.شوخ و شنگ و مهربان.توی محرم بود که مامان جون گفت خیلی دعاشون کنین...تصادف کردن.یکیشون تو کماست و اون یکی هم تو بیمارستان دست و پاش شکسته است و بستریه...بعدش رضا حالش خوب شد و مرخص شد ولی مهدی هنوز توی کما بود.مامان جون میگفت که چقدر هم رضا هم خانواده اش زنگ میزنند به مامان جون و با گریه التماس دعا میگویند.دیروز صبح توی بیمارستان تمام کرده بود.امروز هم تشییع جنازه است.دلم خیلی گرفته.بیچاره رضا...دلم میخواست بروم تشییع جنازه امروز...ولی نشد...امشب قباله برون برادر خانومی و دختر خاله است و دیشب مادر خانومی زنگ زد و دعوت کرد و گفت زود برویم برای کمک و خرید دسته گل و این ها...مامان هم گفت با این میگرن و حالت نیا.خدایش بیامرزد...دلم خیلی گرفت...چقدر مرگ نزدیک است و ما حسش نمی کنیم.لمسش نمیکنیم... دیروز انتخاب واحد بود..انتخاب واحد آخرین ترم دانشگاه...سه تا درس تخصصی و چندتا درس عمومی برای آخرین روزهای کنار هم بودن...و بعد هم انفجار جدایی و تمام.....این روزها حس میکنم طپش قلب همه مان تند است...تند و تند و تند...ضربان قلبمان روی ویبره است و لرزه های تند و سیخ سیخی دارد...و بعد یک دفعه آرام میشود..بوق ممتد و شروع مردگی...روزمرگی و .... دلم خیلی گرفته است....خیلی زیاد....خیلی التماس دعا * از علی اکبر فقانی ثانیه ثانیه های زندگیتون لبریز از عشق علیرضا ....یا لطیف.... شیرین ترین گناه منی،از تو،به خدا هم پناه نمی برم*.... دی هم تمام شد...تقویم روی میزی کنار دستم را صفحه میزنم که برود روی صفحه ی بهمن ماه...یکم روز وقف.دوم رحلت پیامبر و شهادت امام حسن.چهارم شهادت امام رضا.پنجم هجرت رسول اکرم از مکه به مدینه.ششم سالروز حماسه ی مردم آمل.زیر عدد 7 روز جمعه هم نوشته هفته ی چهل و پنجم سال..تقویم را برمیگردانم تا آخرین صفحه که ببینم چند هفته دیگر تا آخر 90 مانده..یک صفحه بعد از صفحه ی آخر تقویم باز می شود..تبلیغ انجمن خیریه ی حضرت امام حسین (ع) را دارد.زیرش هم نوشته:ویژه ی حمایت از بیماران شکاف کام و اختلالات همراه...زیرترش نوشته:(اگر شکرگذاری کنید نعمت شما را افزون خواهم کرد.سوره ی ابراهیم/آیه ی 7)صفحه ی مقابلش هم در مورد انجمن نوشته و یک عکس...یعنی سه تا عکس از یک بچه...در 3 ماهگی که لب بالایش شکاف دارد تا سوراخ دماغش...یک عکس از یکماه بعد از عمل که جای شکافِ عمل شده هنوز هم بالای لبش هست ولی خیلی بهتر شده...و یک عکس هم از 5 سالگی دختری که خوب شده و دارد میخندد...بغضم میگیرد....توی دلم میگویم بی اختیار خدایا شکرت که سالمیم...تقویم را برمیگردانم به همان اول بهمن...صفحه ی مقابلش عکس گنجشکی را کنار لانه اش با جوجه هاش زده و زیرش نوشته:آنقدر که بابت از دست دادن چیزی افسرده می شویم از داشتن همان چیز احساس خوشبختی نمی کنیم.تقویم را میگذارم کنار...حرف حساب جواب ندارد...بعضی وقت ها آدم دارد یک روزنامه یا مجله ی زرد میخواند،یک کتاب در پیت بیخودی،یک فیلم خیلی مزخرف میبیند...یا هر چیزی که مزخرف و بیخودی است و اصلا نمی ارزد....بعد دقیقا همان جایی که انتظارش را ندارد یک جمله ی قشنگ از توی همان به چشمش میخورد یا میشنود...اصلا تلویزیون نمیبینم...اصلا...خیلی خیلی کم..آن هم فقط وقت هایی که خانه ی کسی مهمان باشیم...خانه ی مامان اینا بودم که داشتند شیدایی را میدیدند..فیلم از این مزخرف تر ندیده بودم..دقیقا از همان فیلم های درپیت...درست همان جایی که داشت حالم به هم میخورد و حالت کسلی فائق میشد برروح و تنم بابای لیلا به لیلا گفت:تو که بلدی انقدر غر بزنی به خدا،بلدم هستی ازش تشکر کنی؟؟؟ عجیب این جمله به دلم نشست...لیلا کیلوئی چند؟به در گفت که دیوار بشنود...ما را میگفت دیگر...سرمان را می اندازیم پائین و غر میزنیم و هر کاری هم دلمان میخواهد میکنیم...کافیست یک جای کارمان بلنگد یا جوری که میخواهیم نشود،خدا را تا میز محاکمه هم میبریم و بعد هم تهدیدش میکنیم که دیگر قبولش نداریم و عبادتش را نمیکنیم...همچین خودمان را هم قبول داریم که خدا میداند...ولی اگر یک روز همه چی باب میل ما باشد خدا را بنده نیستیم...تشکر که هیچ...توی یک وبلاگی چند روز پیش دیدم نوشته بود:و هیچکس نفهمید خدا هم تنهایی اش را فریاد می زند:قل هوالله احد... این یکی هم خیلی به دلم نشست..البته وبلاگش زرد نبود.خیلی هم قشنگ بود. با شروع بهمن امتحانات ما هم تمام می شوند...فردا زبان داریم..بدهیم و بعد برای دو هفته استراحت کنیم از درس و دانشگاه.بهمن خیلی مناسبت دارد.تولد مریم،تولد شوهر مریم،تولد سلمان،تولد بابا،آزمون ارشد ما،اینجور که پیداست عقد برادر خانومی....سرمان حسابی شلوغ است...اشکالی ندارد...عادت کرده ایم دیگر از پر اتفاقی...پر شده ایم انگار...کاش می شد این زبان انگلیسی لعنتی را از لیست درس ها در می آوردند یا اختیاری اش میکردند حوصله ندارم این روزها...مثل همیشه...مامان اگر اینجا بود میگفت علیرضا تو کی حوصله داری؟؟؟بگو تا ما اون موقع بیایم سر وقتت... بعضی وقت ها وقتی یک جای بدنتان خیلی درد می کند بعد از یکی دو ماه اگر دردش باقی بماند به آن عادت میکنید...به درد عادت میکنید...انگار به درد سفت و سخت میشود بدنتان..بعضی وقت ها خیلی چیزها را میبینی و حرص میخوری...جوش میزنی...عصبانی می شوی...ناراحت می شوی.ولی وقتی زیاد از حد دیدی انگار روحت عادت میکند...پوست کلفت می شود نسبت به درد...میزنی به بی خیالی...به بی تفاوتی...اصلا دیگر برایت مهم نیست...مثل پرنده ای که میکنندش توی قفس...تا چند ماه اول خوب خودش را به در و دیوار قفس میزند که بیاید بیرون.غصه میخورد.دلش میگیرد..دیگر دوست ندارد آوازی بخواند...غذا هم نمیخورد خیلی وقت ها...ولی بعد از چند ماه می زند به بی خیالی...دیگر بی تفاوت می شود...حتی اگر در قفس را هم باز کنند و بگویند بیا برو بیرون بپر برای دل خودت نمیرود...این روزها از آن روزهاست... دلم باران میخواهد...خدایا معجزه کن... یک هفته ای هست که همه ی فامیل از ریز و درشت خبردار شده ایم عزیزی مهربان و دوست داشتنی و جوان،مادری عاشق و کدبانو،کسی که همه دوستش داشتیم از بس صبور بود...هیچ کس توی فامیل صبرش به پای او نمیرسید.و حالا....آنقدر بی تاب شده و بی حوصله که دیگر خبری از بغل کردن های عاشقانه ی بچه هایش نیست..خبری از لبخندهای ملیحش نیست..خبری از نگاه های پر مهرش به همسرش نیست...حوصله ی مهمانی را ندارد.حوصله ی جمع را ندارد.یک هفته ای است خبردار شده ایم سرطان دارد *از رضا کاظمی ثانیه ثانیه های زندگیتون لبریز از عشق علیرضا ...یا لطیف... وقتی هوای شهر نفس گیر میشود، با روضه ی حسین نفس تازه میکنیم.... محرم که تمام شد...صفر هم دارد تند تند ورق میخورد از تقویم امسال...آبجی کوچیکه دیروز به من گفت علیرضا امسال خیلی زود گذشت...مگه نه؟راست میگفت..من فکر میکردم برای من اینجوری بود.ولی واقعا زود گذشت...تصحیح کردم گفته اش را و گفتم:زود گذشت و پر از اتفاق... که او هم تایید کرد گفته ی مرا.. بابا گفته بود که آبجی کوچیکه دلش یک گردش خانوادگی میخواهد چند وقتی است.پیشنهادش را داده بود بابا که یک روز برویم یکی از شهرهای اطراف گردش..مریم اولش کلی مخالفت کرد و گفت ما نمی آئیم و هوا سرد است و علی گریه میکند و سردش می شود و از این بهانه ها...ولی دیشب که خیلی دلم گرفته بود و هیچ جور هم آرام نمی شد مگر با پیاده روی دو نفره در حاشیه ی زاینده رود با رضا که آن هم محال بود بخاطر تنها شدن خانومی در خانه آن وقت شب،و با حرف زدن یک ساعتی تلفنی با رضا هم آرام نشدیم هیچکدام،به مامان زنگ زدم و گفتم حتما برنامه ی یک گردش را بگذاریم که خیلی احتیاج دارم.مریم را هم خودم راضی میکنم.خلاصه کلی فک زدیم و مریم را هم با قربان صدقه و قول به اینکه اگر علی اذیت کرد،توی آرام کردنش کمک کنم راضی به گردش کردیم و برنامه چیده شد برای یک گردش یک روزه به شهرضا..دیروز صبح زود راه افتادیم.خودمان بودیم.بدون اینکه خانواده ای از فامیل یا دوستان و آشنایان دور و نزدیک همراهی مان کند...جمع به تازگی 8 نفره ی خانواده ی خودمان بودیم.ولی خیلی خوش گذشت...از اولش که راه افتادیم کلی فقط خندیدیم.دوست داشتم میشد برویم بروجن و گردش یک روزه ای که به سیاسرد و تالاب چغاخور داشتیم آن روز من و خانومی با رضا و عروس قصه هایش....این هم نمونه ای از خودآزاری های من است دیگر....وقتی دلم گرفته باشد الکی خودم را توی موقعیت خاطره ها قرار میدهم....الکی خودم را عذاب میدهم با یادآوری خاطره ها تا بعدش به بهانه ی رودر رویی با خاطره ها بغض لعنتی ام بشکند و سبک تر شوم...پیشنهادش را هم دادم...ولی مریم از بس نگران سردی هوا بود گفت باشد برای بعد از عید.داشتم میگفتم...خوب بود...از اولش فقط میخندیدیم...مگر می شود این آبجی کوچیکه باشد توی جمعی و کسی نخندد؟!از بس شوخی میکند و جک تعریف میکند و متلک بار همه مان میکند و سر به سر همه مان میگذارد فقط میخندیم از دستش...اولش زیاد قاطی نشدم...سعی کردم فاصله ام را با بقیه حفظ کنم...احساس میکردم منطقه ی ممنوعه ی دلم نباید دستخوش ورود دیگران شود...ولی مگر می شد بیخیال شوخی های این دختر شد؟کم کم دو ساعت که گذشت بیخیال بغضم شدم و من هم دم به دمش دادم و دوتایی کلی خندیدیم و خنداندیم..ساعت 3 هم نم نم باران شروع شد...و بعد از نیم ساعت به چنان بارانی تبدیل شد که کلی کیف کردم.زیر آن باران که آنقدر تند و ریز می بارید و نیم ساعته کف خیابان ها را پر از چاله های آب کرد با وجود موافقت همگانی مبنی بر برگشتن به اصفهان،اصرارهای من و آبجی کوچیکه و البته مامان برای گشتن در بازار شهرضا برای خرید سفالینه ها کارساز شد..از تمام این دنیای به این بزرگی فقط دو چیز است که آرامش و لذت نابی به من میدهد و روحم را تازه میکند و به روح و جسمم با هم انرژی میرساند.یکی چوب است و یکی خاک .مثل هر بار مسافرتی که رفته ام،توی راه برگشت "صفه" را که میبینم از دور خیالم راحت می شود انگار.بعد که می آئیم از حاشیه ی صفه،زیر گذر حکیم نظامی را رد میکنیم و می آئیم توی اتوبان توی جاده کمربندی،بغضم بی اختیار می شکند...و من هنوز هم نفهمیده ام چرا هر بار که توی این مسیر قرار میگیرم بغضم میشکند وقتی دورنمای شهرم را میبینم...اشک هایم سر میخورند تند تند و پشت سر هم روی صورتم وقتی چشم انداز شهرم را میبینم که آنقدر آرام و مغرور است...هیچ لذتی برایم به اندازه ی این نیست که روی یک بلندی بایستم و چشم انداز شهرم را نگاه کنم....هیچ دغدغه ای برایم بزرگتر از این نیست که نفس آخرم را توی هوای این شهر بکشم...زیر آسمان این شهر جان بکنم...برای همین همیشه سفر که میروم میترسم از اینکه بروم از آن نوع رفتن هایی که برگشتی ندارد...وقتی صفه را میبینم...چشم انداز شهرم را که از آن بالا میبینم خیلی برایم ارزش دارد...خیلی...نمیدانم متوجه حرفم می شوید یا نه....انگار خیلی خدا به من لطف کرده که یک بار دیگر هوای شهرم را هورت بکشم توی ریه هایم... ..تنهایی این روزهایم هیچ جوره تمام نمی شود...از آن تنهایی های کشدار است...از آنها که هرچه روزها بگذرند و کش بیاید بیشتر میشود...دارم از حالا کلی چیز جور می کنم برای یادگاری دادن....اول کلی چیز جورواجور جمع میکنم و میخرم برای یادگاری دادن و بعد توی آخرین مرحله یک صندوقچه ی چوبی خوشگل از آنها که خیلی دوست دارد میخرم که یادگاری ها را بریزد توی آن و با خودش ببرد...مرا و خودتان را گول نزنید...شماهایی که می آئید و مینویسید زندگی است دیگر....همیشه همین بوده.باید کنار بیایی و کنار هم می آیی..دل هیچ وقت کنار نمی آید فقط بعد از مدتی بیقراری خفه میشود...سکوت نه ها...خفه...خفه میشود... ...این روزها شاید زیاد نتوانم مرتب سر بزنم...شما حرف دارید با من بزنید...با گوشی ام چک میکنم.میخوانم..حتی اگر نتوانم بیایم و پاسخ بدهم...ولی همین که شماها را ببینم باور کنید خیلی آرام میشوم...خیلی... ....28 صفر هم دارد نزدیک می شود...و دوباره شله زرد پزی عمه....دلم خیلی تنگ است....کاش می شد برمیگشتیم به قدیم...فقط برای دو ساعت مثل همان قدیم ها دو ساعت تمام نه کمتر و نه بیشتر....خوب همدیگر را آرام میکردیم....خوب... بعدا نوشت:هه...این قسمتی از فال روزانه ی امروز من بود.لعنتی...: "بعضي از آدمها را بايد از زندگي عاطفيات حذف كني. اگر انسان در زندگي فراموشي نداشت تا به حال صد بار ديوانه شده بود. بايد مسائل لاينحل و مشكلات و دردهاي مزمن را فراموش كرد و به آينده انديشيد." ثانیه ثانیه های زندگیتون لبریز از عشق علیرضا ....یا لطیف.... از دست چشم های تو خوابم نمی بَرَد...* یادم هست چهار ساله که بودم دفتر داشتم آن هم نه یکی..دو سه تا...آن هم نه برای نقاشی....مریم و مامان از همان بچگی الفبا را یادم دادند و نوشتن را شروع کردم...نمیدانم چرا ولی بچه که بودم اینجوری بودم...هنوز هم همینطورم...انگار این شهوت پاره کردن بکارت کاغذها هنوز در من خیلی زیاد است...و فکر هم کنم تا آخر عمرم این توانایی باروری واژه ها را داشته باشم و هرگز از کار افتاده نشوم...بچه هم که بودم عاشق نوشتن بودم....حتی قبل از اینکه الفبا را یاد بگیرم و بنویسم هم مداد و خودکار دستم بود و برای خودم خرچنگ قورباغه ردیف میکردم یعنی دارم چیز مینویسم...بعد هم که نوشتن را یاد گرفتم که ول کن نبودم...یادم هست هنوز مدرسه نمیرفتم...مریم دوم سوم دبستان بود...خیلی وقت ها مامان سرش شلوغ بود و کار داشت می آمد املاهایش را میداد به من تا برایش بگویم.کیف میکردم.بعدترها که بزرگتر شدم پنجم دبستان که رسیدم اولین شعرهایم را گفتم و نوشتنم فرق کرد یواش یواش...آن موقع ها مریم همیشه انشاهایش را میداد به مامان برایش بنویسد ولی من تا عمر دارم حتی یکی از انشاهایم را هم کسی برایم ننوشته..همه اش را خودم نوشته ام...اصلا عاشق نوشتنم مریم بزرگتر که شد تمرین های نگارشی دستور زبانش را میداد من برایش بنویسم.همیشه هم نمره اش خوب میشد.باورتان نمی شود هنوز هم که هنوز است اگر بخواهد یک پیامک قشنگ ادبی برای کسی بفرستد زنگ میزند و با کلی قربان صدقه رفتن چندتایی پیامک از من میگیرد.یادم هست همیشه از مدرسه که می آمدیم...حسابش را بکنید مریم 4 سال با من فاصله سنی دارد....مامان میگفت مریم امروز چه خبر؟زور که میزد از ته ته واژگانش چهارتا جمله میکشید بیرون و خیلی خلاصه مثلا میگفت امروز امتحان داشتیم.نمره ام فلان شد.یا مثلا توی راه داشتیم می آمدیم تصادف شده بود و .... .یعنی اگر یک اتفاق خیلی خیلی مهم و بزرگ هم توی مدرسه شان یا توی راه مدرسه شان می افتاد یک جوری تعریف میکرد که آدم هیچ وقت به عمق ماجرا پی نمی برد.خودش هم خسته میشد از تعریف زیاد کردن.چون بلد نبود چه جوری باید تعریف کند.برای همین 4-5 تا جمله سر هم میکرد و خودش را خلاص میکرد.باورتان نمی شود ولی من همان 4-5 تا جمله ی او را هم توی ذهنم تصور میکردم.صحنه را تا جایی که او توضیح میداد برای خودم بازسازی میکردم و بقیه را هم میدادم دست تخیل خودم تا هرجور دوست دارد بسازد..تخیلم لامصب خیلی قوی است...هیچ واژه ای توی این ذهن من نیست که تصوری برایش نداشته باشم...درس که میخوانم حتی این درس های استدلالی و برهانی فلسفه و منطق را واژه به واژه اش را تصور میکنم...و خوب خیلی خوب است ولی بدی هم دارد...خیلی ضربه خورده ام اینجوری...بگذریم..برعکسش من...مامان که میگفت چه خبر شروع میکردم به تعریف کردن...عادت هم ندارم صاف بنشینم و تعریف کنم.حتما باید راه بروم.راه هم که نروم ولی یک جا هم ثابت نمی مانم برای چند دقیقه...حداقلش عوض کردن حالت ایستادنم یا نشستنم است...یادم هست تمام ریزه کاری های صحنه هایی که آن روز دیدم را تعریف میکردم...حتی بعضی وقت ها طرز نگاه کردن معلم ها یا بچه ها را،طرز رانندگی مردی که توی خیابان از توی اتوبوس نگاهش میکردم،همه چیز را تعریف میکردم...با نهایت ریزه کاری هایش...دست خودم هم نبود..هنوز هم همینجورم...وقتی که میخواهم تعریف کنم از بس تمام آن صحنه ها را تصور میکنم توی ذهنم وقت تعریف کردنش،حس میکنم هنوز هم توی آن فضا هستم و هیجان می آید توی صدایم...برای همین هیجانم هم به طرفم منتقل می شود...مامان همیشه وقتی قرار است چیزی را تعریف کنیم میگوید علیرضا تو تعریف کن...و نمیدانم چرا حین توضیح دادن من که می شود فقط چهار چشمی مرا نگاه میکند و کار دیگری هم نمیکند...یعنی خیره میشود روی من و واقعا گوش میدهد...و خیلی وقتها هم گفته که واقعا لذت میبرد از حرف زدن من اما خودم بعضی وقت ها که با این خصوصیتم دچار مشکل می شوم دلم میخواهد مثل مریم بودم...یادم هست برای آبجی کوچیکه که کوچکتر بود مامان همیشه میگفت تو قصه بخوان...همیشه هم نمیدانم چرا وقتی من قصه میخواندم آبجی کوچیکه سوال پرسیدنش میگرفت و خودم هم بعضی وقت ها تو کفش می ماندم که چطوری دارم جواب هایش را میدهم...القصه هنوز هم همینطورم... این ها را گفتم که.....راستش چند وقت پیش توی کامنت هایی که بین امیرحسین و مهسا رد و بدل میشد دیدم اشاره کرده اند به تفاوت های من و امیرحسین که او خلاصه مینویسد و به جزئیات وارد نمیشود ولی من چرا...چند روز است خیلی ذهنم درگیر است..نمیدانم چرا.چند باری هم از خانومی و رضا و مامان پرسیدم که این حسن است یا بدی...که خوب جوابهایشان ضد و نقیض بود و چیزی دستگیرم نشد کلا این روزهای زمستان خیلی ماجراهای عاشقانه دارد کنارم رخ میدهد رضا هم سلام میرساند...جواب آزمایش های ژنتیکشان آمد و مشکلی نداشت خدا رو شکر..ما یک سری رسم هایی داریم بین خودمان چهارتا رفیق.یکی اش چک کردن پیامک ها و عکس ها و فیلم های گوشی های همدیگر.....یادم هست قبلترها مجتبی و رضا من و سلمان را خیلی مسخره میکردند...همیشه میگفتند پیامک های گوشی شماها را که بخوانیم لب هامان حالت میگیرند.از بس توی هر پیامکی "بوس"،"می بوسمت" و یا آدمک بوسه دیده میشود...یا رضا که خانومی که زنگ میزد و عکسش می افتاد روی صفحه و نوشته میشد "عزیز دلم" ادای عکس خانومی را در می آورد و میگفت:عزیز دلم و بعد ادای استفراغ کردن را در می آورد که حالمو به هم میزنین با این لاس زدناتون فردا امتحان کوفتی منطق جدید را داریم...سر درد دارم از این همه قضیه و احتمال و برهان و استدلال حل کردنی...4 قرار است برویم خانه ی سلمان اینا و اندکی با هم کار کنیم....این منطق را باید ترم 3 میگرفتیم اصولا...که نگرفتیم...اگر این منطق را بیفتیم ده ترمه تمام میشویم...خیلی دعا کنید...فقط پاس شویم...حوصله اش را ندارم دیگر... *شعر از رسول زاهدی بعدا نوشت:دوست عزیزی که کامنت خصوصی دادی چون هیچ نوع راه دسترسی بهت وجود نداشت مجبور شدم اینجا برات پیام بزارم ثانیه ثانیه های زندگیتون لبریز از عشق علیرضا ....یا لطیف.... میبوسمت تمام لبم را مرور کن...* دیروز اولین مهمون بود که اومد خونه مامان اینا برای آش نذری....من تو اتاق آبجی کوچیکه داشتم موهاشو براش می بافتم!!...هنوزم نفهمیدم این دختر چرا کارای دست پسرونه رو بیشتر قبول داره...موهاشو میاد میده من براش ببافم دیروز از کنار هم تکون نمیخوردیم....حرف حرف حرف.....و مگر این حرف ها تمامی داشت....و کاش حرف های درست و حسابی بود...با هم خیلی وقت است به این نتیجه رسیدیم که هیچ وقت حرفهای دلمان را برای هم به زبان نیاوردیم...هر چه حرف زدیم دری وری های روزمره بوده....حتی وقت هایی هم که به هم امان نمیدهیم و ور میزنیم همینطور فقط برای شنیدن صدای همدیگر است...ولی اصل کاری ها رو انگار همین که کنار هم بنشینیم دل هایمان چشم هایمان برای هم بلوتوث میکنند....دیروز هم از این روزها بود...هی حرف زدیم...ولی همه اش جفنگ بود...مسخره بازی.... دیروز خیلی خوش گذشت....عالی بود...خیلی خوب بود...تزئین ظرف های آش و آش دادن دم خانه ی همسایه ها را به ما سپردند..کلی کار از ما کشیدند ولی خوب بود...با اینکه خسته شدیم ولی خوب بود....تمام شوخی ها و مسخره بازی های دیروز برایم شیرینند.سما (دختر عمم) دیر آمد وگرنه دایره ی همیشگی بچه های فامیل بابا را وسط سالن مامان اینا راه می انداخت و مسخره بازی و شوخی و خنده مان به راه بود...هرچند دیروز بد هم نبود...روی مبل های گوشه کنار سالن لم داده بودیم و بی اینکه ثانیه ای را از دست بدهیم هر کدام حرفی میزدیم...به قول رضا عروس های با ناز و نوز و قر و غمزه ای فامیل مامان هم دیروز آن روی شان را خوووب نشان دادند...از متلک پرانی و زبان درازی و حاضر جوابی و ... .خیلی خوووب بود...خیلی...رضا که رفت که با دختر عمه اش (خانوم آینده اش)قرار داشت برای خرید لباس سر و صداها هم کمتر شد...خانه ی مامان اینا نفسی کشید تا وقتیکه سما هم از راه رسید و دوباره افتادیم به جان همدیگر و مسخره بازی ها شروع شد...و همه میدانستیم که تازه اگر رضا بیشتر می ماند تا سما و چشم عسلی هم برسند خانه کن فیکون میشد...و از این بابت میدانم مامان خیلی خوشحال بود.دیروز خیلی خوب بود....ولی حیف که انقدر مسئولیت به دوشمان گذاشتند که قول مردانه مان عملی نشد....انقدر مشغول دادن آش به در خانه ی این و اون بودیم و کلی کارهای دیگر که نشد سهم شما را بگذاریم کنار و عکس بگیریم و برایتان بیاوریم...ولی یاد همه تان بودیم....دیروز خیلی خوب بود....برخلاف امروز بعضی وقت ها فقط دلت برای نفهمی اطرافیانت خیلی می سوزد و بیشتر برای اینکه مجبوری با آنها در تماس باشی...مجبوری احترامشان کنی...مجبوری بخندی و به چیزت هم نگیری رفتارهایشان را...کوتاهی هایشان را....من این لیسانس لعنتی را بگیرم در اولین فرصت کوله بارم را میبندم و از این شهر میروم....هر چند دلم را همین جا میگذارم...دلم کنده نمی شود آخر از خیابان هایش،از دهانه های پل هایش،از درخت هایش،از این شهر دلم کنده نمیشود...ولی گاهی لازم است بروی...حتی اگر دلت را جا بگذاری..بیدل رفتن هم عالمی دارد..این لیسانس لعنتی را بگیرم و بروم....آن موقع دیگر بهانه ای هم برای اینجا بودن ندارم....بهانه ام هم دارد میرود خودش....چه لزومی دارد ماندن من اینجا....
.فردا اولین امتحان پایان ترم را دارم...عرفان...اصلا نشد توی این مدت درست و حسابی بخوانم...کاش سخت نگیرد استاد... ..خوبست که دارمت بانوی من....بانوی خسته و دلگیر این روزهای من....غم نشسته توی چشم هایت این روزها بدجور آتشم میزند....یک روزی از اینجا میرویم...یک روزی که خیلی دیر نیست..فقط قدری صبوری کن... ...من "ارگ بمم"،خشت به خشتم متلاشی تو "نقش جهان"،هر وجبت ترمه و کاشی در هر نفس اینست دعایم همه جانا در زیر و بم خاطره ،آزرده نباشی.... (توی یک وبلاگی دیدم....دیدم خوب آینه ای است...حرفهای دلم را خوب دارد منعکس میکند توی خودش این دو بیت) *شعر از بهاره دهقانیان ثانیه ثانیه های زندگیتون لبریز از عشق علیرضا ....یا لطیف.... چه با من میکنی وقتی،به مویت تاب می افتد...* این روزها هر چه سعی میکنم زیر آتش دلم را کم کنم که حوصله ام هی سر نرود نمی شود.... دراز کشیده ام روی تخت...تازه از حمام آمده ام...حوله را انداخته ام روی بدنم و دراز کشیده ام....چشم هایم بسته است...خیلی دارم سعی میکنم تمام ماجراهای این یکی دو ماه را از اول برای خودم حلاجی کنم...نمی شود...وسط کار می مانم...دلم میخواهد چشم هایم را که باز کنم روزها از این روزهای انرژی بگیر گذشته باشد...رد کرده باشم این روزها را....این روزها خیلی خسته ام..خیلی...نوک دماغم قلقلی می شود.چشم که باز میکنم نشسته کنارم و نوک موهای بازش را دارد آرام میکشد روی دماغم...میخندد .میداند عزیز است...میداند این روزها روزهای خوبی نیستند....میداند همه اش به تصمیم خودش برمیگردد..میداند نمی کشم....می داند دارد زیر قول و قرارش میزند...میداند خرابم...میداند تمام این دلتنگی های این روزهایم را مسبب است....پیامک داده: دوستانم همه نابند،طلا سیری چند؟/درد باد از همه شان دور،بلا سیری چند؟/بی گل روی عزیزان نفسم میگیرد/بی حضور رفقا،صلح وصفا سیری چند؟..... خوب دارد آماده ام میکند....منی که هرگز آماده نمیشوم...برایش نوشتم:"این حرف ها به درد دل من نمیخورند...آغوش تو برای من چیز دیگریست"....لعنت به این سرنوشت.... ..بعضی وقت ها از بس پُری بی بهانه و با بهانه می نویسی....این روزها هِی نوشتن های من را تحمل کنید.... ...این روزها خوب توی دهن من افتاده این جمله ی عباس معروفی: ....هرچه گشتم کد این آهنگ را پیدا کنم نبود...من عاشق این آهنگم...روزی نیست که گوشش نکنم.بی زحمت دانلودش کنید.زین پس پست های مرا با این آهنگ بخوانید. http://www.upload.iran-forum.ir/download28693.html .....باید وفور درد را جدی بگیری،دلتنگی یک مرد را جدی بگیری/سجاد ناصری *شعر از بنیامین دیلم کتولی بعدا نوشت:گویا برخی دوستان در دانلود آهنگ دچار مشکل شدند و فقط صدای وزش باد اولشو شنیدن.نمیدونم چرا.خودم برای دفه اول تستش کردم دانلود کرد.......اگه نمیشه دانلودش کنین از اینجا،تو گوگل سرچ کنین آهنگشو....از آلبوم A lone in the rain از هومن راد هست... ثانیه ثانیه های زندگیتون لبریز از عشق علیرضا ....یا لطیف.... دل اگر یاد عزیزش نکند می میرد.... تولد امام موسی کاظم مبارک...انقدر همه محو محرم و صفرن که ولادتای این وسط رو نمیبینن انگار... از ابراز لطف های همگیتون در کامنت های پست قبلی که خیلی زود هم جایگزین براش گذاشتم ممنونم....همتون لطف دارین....من این زندگی کردن ها و جاری بودن ها رو کنار شماها یاد گرفتم....اینکه چشامو وا کنم و تو دل همون ریزه اتفاقات روزمره هم زندگی و حیات رو ببینم رو از شماها یاد گرفتم...از تموم کسانی که نوع نوشتنم رو تحسین کردند چه عمومی و چه خصوصی ممنونم... علی هم هزار الله اکبر هی دارد بزرگ و بزرگ تر می شود..همین دیشب سر شام توی رختخوابش بیدار دراز کشیده بود و با خودش حرف میزد و بازی میکرد و دست و پا میزد..کلی عکس در این حالت هایش با چشم های باز گرفته شد که در فرصت مناسب بگذارم...خیالتان جمع از آنجایی که قبلا قول داده بودیم عکسهایی از هنر دستمان را برایتان رو کنیم چندتا عکس قدیم و جدید که البت همه اش بعد از عروسی است را گذاشته ام...به این بهانه که دیشب کتلت من درست کردم و خوب عکسش را هم گذاشتم....خیلی خوشمزه شد...نگاه به سفره ها نکنید فقط...سفره ها مال زمانی است که رضا و سلمان می آمدند خانه مان و مجردی سه تایی شام درست میکردیم و سفره می انداختیم...ما هم که با هم رو دربایستی نداریم...القصه زیاد آداب چیدمان سفره را رعایت نمیکردیم معمولا....هزار الله اکبر بزنید به تخته توی همه هنری هم دست داریم...پخت غذاهای مختلف و پخت کیک و .....فقط آن وسط عکس ها یک ظرف الویه هم هست که مسلما در نگاه اول تشخیص اینکه محتویات درونش چیست سخت است..چون هنوز سس نزده ایم قیافه ی نچسبی دارد....آن مورد دست و پنجه ی رضاست .این روزها خیلی زیاد و غیر منتظره یک سری خاطراتی که گمشان کرده بودم و اصلا تا به امروز به ذهنم خطور نکرده بودند هی برایم یادآوری میشوند.....هی تازه رو میشوند... ..ماه صفر رسید و نذری های ماه صفر هم یکی یکی...استارتش را ما میزنیم...آخر این هفته آش ماه صفر ما و مامان اینا که با هم می پزیم...یک عدد قول مردانه:سهم شما را حتما می آورم... ...دلشوره های برخی تان از کامنت های پست قبلی ام مشخص بود....فقط دعا کنیم برای خوشبختی اش.....دلشوره های من کمتر از شما نیست...این روزها خیلی اعصاب خورد کنند ولی دارم سعی میکنم به چیزی نگیرمش... ....فقط این پست های آبکی را دارم میگذارم با ضمیمه ی چند تا عکس که اگر شده حتی ..حتی برای چند دقیقه ای خنده هم نه....حواستان جمع نوشته ها و عکس های من بشود و از فکر مشغله ها و دل نگرانی ها و مکشلاتتان بیایید بیرون...هرچه را فکرش را بکنید بیشتر میشود.پس به مشغله هایتان زیاد فکر نکنید....دوست دارم حداقل اینجا توی خانه ی کوچک مجازی من غصه ها را بگذارید بیرون در و وارد شوید...دوستتان دارم... ثانیه ثانیه های زندگیتون لبریز از عشق علیرضا ....یا لطیف.... زنده می مونه مگه چیزی بدون چشم هات؟؟؟ کلاس ها رسما تعطیل شده اند...نشده اند...تعطیل کردیمشان...درس ها سخت و کوفتی اند....میخوانی و هی نمیفهمی...هی هر دو صفحه یکبار باید ورق بزنی برگردی به عقب ببینی چی خوانده بودی...از طرفی استرس ارشد را هم گرفته ام...دوست دارم همین امسال یک ضرب قبول شوم...ولی با این طرز درس خواندن من محال است قبول شوم...روزهای پر از اتفاقی را داریم میگذرانیم همه مان...من در شرف یک سری تغییرات در زندگی ام هستم که شاید به ظاهر ساده باشند ولی خیلی موثرند...ریشه ای موثرند...توی رابطه ی عاشقانه ی من و خانومی،توی اقتصاد خانواده ی کوچکم،توی رفت و آمدها با خانواده ها و سطح توقعاتشان توی همه چیز موثرند این اتفاقات ریز و درشت...سلمان دارد حساب کتابش را می کند برای بعد از عید که عروسی کنند و بروند تهران ساکن شوند.و رضا دیگر اینکه علی هم خوبست...بزرگ و بزرگ تر میشود دم بریده...هزار الله اکبر هم قد کشیده و هم تپلی تر شده..بعضی وقت ها که بیدار است و گریه نمیکند همینطوری که توی رختخوابش دراز کشیده باهاش بازی میکنیم....پتویش را میکشیم روی سر و صورتش و باهاش حرف میزنیم تا از زیر پتو جهت صدا را تشخیص دهد و با دست و پا زدن پتو را کنار بزند و بیاید بیرون...بعضی وقت ها هم یاد گرفته با خودش حرف میزند انگار...صداهایی نامفهوم از ته گلویش در می آورد و شلوغ میکند و دست و پا میزند...میخندد.گریه میکند...عالمی دارد برای خودش...کچل تپلی مان لپ ها و غبغبش آویزان است...وقتی گریه میکند کافیست فقط گریه کردنش یک دقیقه طول بکشد و کسی آرامش نکند.فک پائینش به لرزه میافتد و لب برجسته ی پائینش و چانه و غبغبش میلرزد...آنقدر با نمک میشود که خدا میداند...تازه دارد نشان میدهد که با نوزادی های خود مریم مو نمیزند...مامان عکس های نوزادی مریم را از آلبوم درآورده بود و نشانمان میداد که چقدر مادر و پسر شبیه همند...مثل خودمان هم کف پایش حساس است..ما این را همگی مان از جد بزرگمان به ارث برده ایم .یکی جایی سراغ ندارد فلش دو گیگ بفروشند؟؟؟بابا کچلم کرد...همان روز اول بهش گفتم دو گیگ دیگه کم گیر میاد..از 4 گیگ به بالا هست...گیر داده روی دو گیگ...نمیدانم چرا...همه جا را میگردم..همه شان از 4 گیگ به بالا دارند...البت یک حدس هایی هم میزنم ..دلم برای آبجی کوچیکه می سوزد...وقت هایی که خانه شان هستیم کلی با من درد دل میکند و حرف میزند..با خانومی کلی شوخی میکند و سر به سر هم میگذاریم سه تایی...وقتی میخواهیم برویم بغض میکند.میرویم توی اتاقش وسایل و لباس هایمان را برداریم هی میپرسد دیگه کی میاین دوباره؟تنهایی خیلی بد است...خیلی بد...در عرض یک سال یک دفه سرش خالی شد و تنها شد..هم مریم رفت و هم من..کاش میفهمید خیلی برایم مهم و عزیز است..کاش.. ...دارد با تلفن با دوستش حرف میزند و اتاقش را ریخته به هم و دارد زیر و رو میکند همه جا را...در اتاقش را که باز میکنم از شلختگی اتاقش که تا نیم ساعت پیش مرتب بود مات میشوم...اشاره میکنم چیزی گم کردی؟؟؟سر تکان میدهد که آره...هی دو کلام با من حرف میزند دو کلام با دوستش... قطع میکند و در جواب چی گم کردی من میگوید:ایزومتریکمو گم کردم... من:هاااااااااااان...فارسی بگو... با خنده بالشتش را پرت میکند طرفم و میگوید:خاک تو سر بی سوادت کنن.گونیا...گونیایی که میشه باش ایزومتریک کشید... من به خیال اینکه قیافه ی این وسیله با گونیا باید فرق داشته باشد دنبال یک وسیله ی غیر عادی میگردم کمکش...بعد یک ربع با هیجان داد میزند:پیداش کردم.. و نشانش میدهد... من:اینه؟؟؟این که همون گونیاست...تو این یه ربع که من صدبار اینو دیدم... ــ : مـــرگ...پ چرا نمیگی؟؟؟میخواستی چه شکلی باشه..خوبه گفتم گونیاست... بعد از اون طرف شب مامان اومده خونه.یه جعبه پرگار میذاره رو پله های اتاقش میگه بیا برات پرگار خریدم... درو وا میکنه میاد پائین.پرگارو چک میکنه میگه:این برا سومین بار..پرگارش معمولی نیست...میخوام باش نمیدونم چی چی بکشم...اینم ببرین پس بدین... والا ما درس خوندیم اینام درس میخونن...اینم شد رشته آخه؟؟؟همه وسایلاشون غیر آدمیزاده...ما درس خوندیم مدرسه دولتی بدون خرج و مخارج اضافی.کنکورم قبول شدیم تموم شد رفت...اینم غیر انتفاعی میره با خداتومن پول..رشته شم که الله اکبر مایه داری هی فقط باید خرج کنی واسه وسیله هاش..بعد به بابا که میگی میگه عوضش چیزایی که میکشه رو میاره نشونم میده نمره کامل گرفته حال میام ثانیه ثانیه های زندگیتون لبریز از عشق علیرضا ....یا لطیف.... لذت بیداری یلدا تویی... روزهای خوبی را نگذراندیم میدانم.....همگی خسته نباشید....بابت این همه توی خود ریختن ها....صبوری ها...توکل کردن ها...بی حوصلگی ها...غر و لندها....دیوانگی ها....تاب آوردن ها...تحمل کردن ها...با روزهای تلخ سر کردن ها....بابت سکوت هایتان خسته نباشید.... روزهای ابری مان اگرچه هنوز تمام نشده اند ولی یاد گرفته ایم مثل همیشه روی دوپا ایستادن را....چشم بستن روی چرخ های زنگ زده ی زندگی را.....یا علی گفتن را و دوباره قدم برداشتن را.....روزهای خوبی نیستند....اما به قول امیرحسین داریم سعی میکنیم روبه راه شویم....خوبست..این یعنی اینجا چراغی روشن است..... آمدم که علاوه بر خسته نباشید گویی به همه ی رفیق های خوب روزهای زندگی ام بخواهم که این یک شب را به حنجره هاتان استراحت دهید...بغض،هر روز سال مهمان چشم هایمان هست....این یک شب را بگذارید چشم هاتان نفس بکشند....درد همیشه هست.....اما یلدا فقط یک شب مهمان ماست....پائیز امسال برایمان سنگ تمام گذاشت...به حرمت روزهای خوب گذشته ی پائیزیمان ،پائیز را خوب بدرقه کنیم....امشب هر کجا که هستید کنار هر کسی که هستید لطف کنید و بخندید.....لطف کنید و لذت ببرید....لطف کنید و از اینکه بودید و پائیز به این زیبایی را دیدید شاد باشید...لطف کنید و از اینکه یلدا را کنار عزیزترین هایتان نفس میکشید شاکر باشید....لطف کنید و از اینکه سفره ی رنگین شب یلدا را می اندازید و انواع میوه ها و خوردنی های رنگارنگ را جلوی خودتان میچینید و برای یک شب فارغ از دغدغه ی درس و کار و مشغله ها میخورید و میخندید شاکر باشید....لطف کنید و از اینکه خانه ای دارید که دود از دودکشش بیرون می آید و گرم است و نورانی و پر از عشق و سرشار از جشن یلدا شاکر باشید....لطف کنید و بخندید...لطف کنید و لذت ببرید....بگذارید پائیز ۹۰ خیلی زیبا و خاطره انگیز توی ذهنتان سیو شود....هرکجا که هستید فال حافظ یادتان نرود...به نیت همه ی رفقای مجازی..... امشب حس میکنم همه مان کنار همیم.....مثل همان حس قدیمی که یکبار دیگر هم گفتم...کنار هم زیر یک سقف....یلدایی داریم توی دلهامان امشب....به حرمت رفاقتمان فقط بخندید.... امیدوارم به همه مان خوش بگذرد.... یلداتان مبارک.... از همین جا گونه های خندان و به چال افتاده ی همگیتان را میبوسم...بی اندازه دوستتان دارم ثانیه ثانیه های زندگیتون لبریز از عشق علیرضا ....یا لطیف.... کسی نگفت با خودش:،که من بدون چشم تو،چقدر درد میکشم... دستخط خدا: انسان با شوق و رغبتی که خیر خود را می جوید،چه بسا به نادانی به همان شوق و رغبت شر و زیان خود را می طلبد و انسان بی صبر و شتابکار است... آیه ی 11/اسرا . . خیلی وقت بود که میخواستم دستخطی از خدا بگذارم و بخوانیم همه مان ولی نمیشد...فرصت را حالا غنیمت دانستم...حالا که حال و روز خوبی ندارم و گرفته تر از آنم که بخواهم شرحی بدهم....و هرچه گشتم تا بین رفقای مجازی یکی را روی روال عادی بیابم کسی نبود....این روزها خوب میدانم همه مان به یک نحوی داریم با روزهای خاکستری رنگی دست و پنجه نرم میکنیم....روزهای خوبی نیستند.بیقراری را می شود توی خط خط نوشته های همگی تان خواند..دلشوره...نگرانی...تنهایی...بی حوصلگی....انگار دارد توی چشم هاتان رژه میرود....بعد از این همه سال بودن در کنار تک تکتان خوب از پس واژه به واژه ی نوشته هایتان چشم های ابری تان را میبینم....این روزها روزهای خوبی نیستند رفقا....میدانم....ولی شاید تنها دلیلی که دستخط خدا را نوشتم این بود که هم به شما و هم به خودم تلنگر بزنم که گاهی یادمان میرود بدتر از این هم میتواند اتفاق بیفتد....گاهی یادمان میرود محکمتر از دعای هر روزه ی مادر که بدرقه ی راهمان میکند،انگشت های لطیف خداست که دور ما قفل میشود....میگذرد این روزها....هرچند گفته ام که گاهی تاوان زیادی باید بپردازیم تا بگذرند...اما میگذرند...امیدوارم که بگذرند.... این روزها طبق آماری که دارد به دستمان میرسد مرگ و میرها زیاد شده انگار....از فامیل های دور و نزدیک و دوست و آشنا....به رفقای عزیز از دست داده تسلیت میگویم و برایشان صبر مسئلت میکنم.... این روزها بعضی ها خوب سو استفاده میکنند.پا از گلیمشان درازتر میکنند.حریم ها را میشکنند....تجاوز میکنند به عشق خصوصی ات.... بعضی ها نیتشان خیر است و همیشه همه چیز را به خدا واگذار میکنند ولی طعنه میزنند....معترضند...گله میکنند.... بعضی ها دلشان برایت می سوزد ولی تا می آیند کاری به نفعت انجام دهند گند میزنند به همه چیز.... بعضی ها اصلا نمیفهمندت..اصلا توی عالمی دیگرند.... این روزها هر کسی دارد خر خودش را میراند....سکوت میکنیم تا برانند..اشکالی ندارد..فقط ترسم از این است که مثل همیشه دیگران برانند و بعد گرد و خاکش توی حلق ما برود خدایا! به دل هایمان که نه خودمان و نه دیگران به آن رحم نمی کنیم،رحم کن... * این وسط هوای آلوده ی شهرم را کجای دلم بگذارم....؟؟؟اصفهان را که اینطوری میبینم بغض میخواهد خفه ام کند علی خوب است....دیروز رفتیم خانه شان و باور کنید گاهی فکر میکنم وجود این نوزاد تازه یکماهه شده،این روزها آرامم میکند فقط....سه روز است که تازه آب بینی اش راه میفتد و کلا دستگاه بینی اش راه اندازی شده...اشکش هم سه روز است که راه اندازی شده و تازه اشکش درمی آید....کاش میدانست اشک ها یکبار که سرازیر شوند،دیگر دست بردار نیستند...تا ابد با بهانه و بی بهانه سر میکوبند به شیشه ی چشم ها و جاری میشوند.... *یک جایی خواندم که مثل همیشه یادم نیست کجا بود... ثانیه ثانیه های زندگیتون لبریزاز عشق علیرضا![]()
![]()
...اصلا از زبان خوشم نمی آید.اصلا...هیچ وقت یادم نمی آید سر کلاس زبانی چه توی مدرسه چه توی دانشگاه تمرینی حل کرده باشم یا از روی متن بخوانم یا معنی کرده باشم زودتر و سر کلاس داوطلبانه پاسخگو باشم...تمام زور و تلاشم سر امتحان بوده است.همیشه هم با دبیرها و اساتید زبانم کل کل داشتم و جر و بحث.فردا امتحان زبانی که داریم با همیشه فرق دارد..اول ترم که استاد آمد گفت متن درسی تان فلسفه هایدگر است.گفتیم ما هایدگر را فارسی اش را هم نخواندیم.انگلیسی که هیچ.گفت به من چه...درسش را داد و کلا هرچه هم قبلا از این هایدگر خوشم می آمد دیگر ز کل متنفر شدم ازش.وقتی دید بچه ها هیچی از هایدگر حالیشان نیست،خیر سرش ابتکار به خرج داد برای امتحان.ما 30 صفحه ریز و پشت سر هم توی طول ترم این متن انگلیسی فلسفه هایدگر را خواندیم بعدش گفت این را بگذارید کنار.امتحان از این جزوه نیست...خودم از یک کتابی دیگر که به شما هم نمیگویم اسمش را یک صفحه متن می آورم ترجمه کنید برای امتحان از فلسفه ی همین هایدگر..تنها لطفش این است که میتوانیم انواع و اقسام دیکشنری و لغت نامه و جزوه و کتاب و کوفت و زهرماری که دوست داشتیم را ببریم سر جلسه و از روی آنها ببینیم...برای همین این دو سه روز تعطیلی که داشتم تا امتحان فردا را خوب به خودم استراحت دادم به امید فردا که کلی منبع با خودم میبرم..گور بابایش
...پاس بشوم کافیست...10 صفحه هم ریچاردسون را برایش ترجمه کردم...![]()
![]()
![]()
...خیلی خیلی خیلی ریز و درشت فامیل ریخته ایم به هم....دل نگرانی و ناراحتی و ترس از نبودنش همه را آتش میزند...خیلی خیلی خیلی التماس دعا...خیلی...
.عاشق دست کشیدن به تنه ی درخت ها هستم.عاشق لمس کاغذها...عاشق عطر کاغذها...عطر مداد وقتی خش خش میکند زیر تیغه ی تراش.عاشق خاک بازی ام...عاشق بوی گِل..بوی خاک نمناک...بوی خاک باران خورده...عاشق ورز دادن گِل...عاشق چنگ زدن و مشت مشت خاک برداشتن و بو کردن....انقدر حال می آیم...هیچ چیز توی دنیا مرا به اندازه ی چوب و خاک و مشتقاتشان آرام نمی کند...مست نمی کند...مامان هم مثل من است...یعنی بهتر است بگویم من مثل مامانم.آبجی کوچیکه میخندید که توی هر مغازه ای که میرفتیم تک تک ظروف و مجسمه های سفالی را دست میکشدم و لمس میکردم.خیلی هاشان را بو میکردم...ولی واقعا آرامش میگرفتم...یک سری خرید هم کردم...و تازه بعد از بازار گردی باز هم من و مامان بودیم که گفتیم آدم تا شهرضا بیاید و انارش را نخرد؟و چه عطری دارد این انارهایی که چیده بودند روی هم..درشت و قرمز...با دانه های قرمز تیره ی تیره...معروف به دانه سیاه...دانه های شفاف و درخشان..و بعد هم برگشتن زیر بارش باران...این گردش برای من خیلی خوب بود...خیلی خیلی خوب...و خوب خیلی هم به چنین گردشی نیاز داشتم..برای اینکه اندکی آرامترم کند این روزها....همه تان را هم توی امام زاده شاه رضا دعا کردم.
![]()
![]()
![]()
...
...ولی یادم افتاد که خیلی ها البته قدیمتر می نالیدند که چقدر زیاد مینویسم توی هر پستی...نگو بندگان خدا سرشان را میبردم
...این چند روز واقعا عذاب وجدان داشتم...باور کنید دست خودم نیست....خیلی وقت ها هم هستم که اصلا حوصله ی حرف زدن ندارم و چند روزی ساکتم...ولی بحث نوشتن که میشود چه روی کاغذ چه تایپ توی ورد کنترل دستانم از دستم خارج میشود.و واقعا بعضی وقت ها هم به خودم می گویم چه لزومی دارد مخاطب حتما بداند کی چه طوری نگاه کرد یا چی گفت یا چیکار کرد..یا من کجا بودم و اینها...ولی بعد می گویم این ها خیلی توی فهم مخاطب از فضایی که من توی آن بودم موثر است..برای همین مینویسم...یک مصیبتی هم که دارم این است که حس بویایی و بینایی ام تقریبا قوی است خیلی...چند باری گفتم وقتی وارد محوطه ای میشوم چشم هایم را ول نکنم که همه جا را ببینند و زیاد هم نفس عمیق نکشم که بویی استشمام کنم...ولی نمی شود...هر جا میروم هم چشم هایم خوب کار میکند هم بینی ام...اصلا بینی هم نباشد نمی دانم چرا انقدر این حس بویایی من قوی است...انگار از پوستم هم حس میکنم بوها را....انگار حس بویایی دارم روی پوست بدنم...بعضی وقت ها سرما خوردگی شدید دارم و بینی ام کار نمیکند ولی عطر و بوهای توی فضارا خوب میفهمم...وقتی هم جزئیات را بدانم مینویسم دیگر...به هر حال اینکه این روده درازی های من دست خودم نیست....واقعا سرتان درد میکند فکر میکنم بعد از خواندن پست های من...ببخشید...![]()
![]()
...بچه های وبلاگی چندتایی دل داده اند....مبارک همه شان باشد![]()
...رسما همین جا اعلام میکنم خیال بد نکنید.امیرحسین قاطی این ها نیست
...ولی خوب دختر و پسر چندتایی گیر کرده دل هاشان که انشاالله هر چه خدا صلاح بداند مقدر می شود برایشان..از این عاشق شدن ها خیلی خوشحالم..ما که لو نمیدهیم ولی آنها که عاشق شده اند و خودشان میدانند یادشان باشد دعا از دل می آید...دلی که عاشق نباشد با دلی که طعم عشق را چشیده باشد خیلی توفیر دارد...این روزها همه را دعا کنند...![]()
...دیروز گوشی اش چک شد
....این رضا با آن رضا خیلی فرق کرده بود....خانوم آینده اش "عزیزم" سیو شده بود...و پیامک ها که چقدر با سلمان سرش خندیدیم...راه افتاده رفیقمان...![]()
![]()
....چرا من از هرچی بدم میاد همه منو به اون نسبت میدن؟؟؟؟واقعنا
...عزیز من هر چی میخوای به من بگو ولی نگو:"نوشته هات منو یاد مودب پور میندازه"
...خوب من اصن از این یارو خوشم نمیاد....بعد اصن نوشته های من واقعیت روزانه هامه...چه ربطی به دری وری گفتنای اون داره آخه
؟؟؟بعد اینکه در اون موردم خیلی وقته میخوام بنویسم....مینویسم...مرسی از حضورت![]()
![]()
!!رو این حساب که من موهاشو محکم میکشم و سفت میبندم ولی مامان شل میبنده!!!!صدای بابا اومد که علیرضا؟؟؟؟و بعد به طرز ناهنجاری در اتاق آبجی کوچیکه باز شد و رضا اومد تو....اولش پریدیم به هم..."مرتیکه یه یالا بگو و سرتو مثه خر بنداز پائین و بیا تو"
....حالا باز خوبه رضا هر چی هم دید برای کسری از دقیقه بود چون آبجی کوچیکه زود پرید پشت تخت...این اولین برخوردمون بود...ولی بعدش که گفت:"لامصب من از کدوم گوری بدونم توی خاله زنک داری گیسا اینو می بافی.بابات گفت بالایی منم اومدم دیگه
"،آروم تر شدم...اون وقت تازه عکس العملا شروع شد...پریدیم بغل هم....دلم براش تنگ شده بود...یه هفته ای بود همدیگه رو ندیده بودیم...بغضم داشت میترکید...بغض سنگین روزهای آینده که از الان توی گلویم نشسته....بغض روزهای سخت بعدتر....بعد که آرومتر شدیم گفت گیسا اینو بباف و بیا پائین...من پیش مامانتم سر دیگ آش... و رفت...
....امروز تا ظهرش خیلی خوب بود ولی بعدش اصلا خوب نبود....اصلا....حتی عصرش که یعنی با خانومی آمدیم درستش کنیم و به خودمان خوش بگذرانیم و با کلی ذوق بعد از این همه مدتی که زاینده رود را باز کردند و هنوز نشده بود دوتایی با هم برویم دم رودخانه نفسی تازه کنیم هم نشد....تمام ذوق با هم بودنمان کنار زاینده رود و شوق من برای رفتن بعد از مدت ها کنار پل مارنان که خیلی دوستش دارم با یک تماس تلفنی خراب شد...فقط با یک تماس تلفنی...و چقدر آدم حرصش میگیرد...که یکی زنگ بزند حرف نا حق بگوید....و بگوید فلانی بخاطر شماها و رفتار صبحتان تا الان حالش بد بوده و خوب حرف های زورش را بزند و بعد قطع کند و آن وقت تا یک ساعت بعدش آسم خانومی از شدت حرص و جوش آنچنان پدری از هر جفتمان در بیاورد که خدا میداند....همچین سرفه هایی بکند که صورتش سیاه شود و آدم هر آن با نگرانی به دستمالش نگاه کند که نکند خون بالا بیاورد با این شدت سرفه ها....دلم خیلی میخواهد گوشی تلفن را بردارم و زنگ بزنم و هر چی از دهنم در می آید را بگویم و گوشی را بگذارم...ولی حیف....
![]()
![]()
.میگوید:عافیت باشه....دلم نمیخواهد حرف بزنم.فقط به لبخندی اکتفا میکنم..دراز میکشد کنارم و سرش را میگذارد روی بازوهای باز و دراز شده ی من...خیلی بی حوصله ام ولی همین که دراز میکشد کنارم عطر تنش بینی ام را پر میکند
.هیچ وقت دلم نمی آید عطر تنش را از دست بدهم....همین کافیست به وسوسه بیفتم و بچرخم طرفش و سرم را بگذارم روی گردنش.عطر تنش عجیییب آرامش میدهد و آرامش بزرگتر،شنیدن صدای تپش قلبش است...آنقدر آرام و محکم میزند که داد میزند قلب یک متولد مردادی است...قلب رضا هم همین طور میزند...آرام...هیچ وقت ندیده ام قلبش به تپش بیفتد و تند تند بزند..هیچکدامشان....خیلی هم محکم میزند....هر کجای بدنشان را که دست بگذاری صدای قلبشان را میشنوی...آنقدر محکم میزند که صدایش انگار توی بدنشان میپیچد...میچرخانمش و سرم را میگذارم روی سینه اش....و دوباره آرام میشوم از شنیدن تپش های دلش....این روزها که خیلی خسته ام....این روزهای کبود رنگ دی....این روزهای بی حوصلگی این روزهای سردر گمی این روزها خیلی حضورش آرامم میکند...لمس ذره ذره ی تنش که همیشه انگار کوره ی آتش است...داغ داغ....آرامم میکند....زل زدن به قهوه ای چشمانش....چنگ زدن به موهای مشکی اش....در آغوش کشیدنش آرامم میکند....وقتی میبوسمش انگار خدا کلی توان توی بدنم تزریق میکند برای تحمل روزهای سخت تری که منتظرمند...طفلکِ من این روزها زیاد احساس تنهایی میکند....یادم هست گفته بود چند باری که:"علیرضا خانواده و فامیل و دوست هایم را بگذار کنار...من فقط تو را دارم....هیچ وقت نگذار جای خالی ات مرا دق دهد....اگر تو هم مرا تنها بگذاری چیزی دیگر از من نمی ماند".....این روزها خوب دارم منظور حرف هایش را میفهمم....و کاش میدانست زندگی این مردِ محکمِ زندگی اش هم،به چشم های او گره خورده...به لبخند های شیرینش...به آغوش گرم پر از ظرافت زنانگی اش...این روزها اگر کنارم نبود روزهای سخت تری را میگذراندم.....این روزها طعم وجودش را خوب میچشم....صبح ها با آیه الکرسی به خدا میسپارمش و از هم جدا می شویم...این روزها هر وقت چشم هایم جذبش می شوند و در قاب نگاهم جا میگیرد از ته دل خدایا شکر میگویم
....از ته دل حال می آیم....فقط وقت هایی که نگاهش میکنم،با هم حرف میزنیم،کنار هم دراز میکشیم،از عشقبازی با هم سرمستیم تمام غصه هایم گورشان را گم میکنند...تمام دلواپسی هایم....تمام نگرانی هایم....تمام دلتنگی هایم....خوبست که دارمش....
![]()
مگر نمی شود آدم سال های بعد را به یاد بیاورد و برای خودش گریه کند؟؟؟
![]()
سال نوی میلادی مبارک
....آسمون امروز اصفهان که ابریه....کاش محض خاطر دل ارامنه ی شهرمون هم که شده یه کم می بارید...حالا نه برف...همین بارونم خوبه...انشالله که سال خوبی برای همه ی جهان باشه....اون افکار آخر جهان و ظهور و قیامت و مردن و اینا رو هم بریزین دور بابا.بیخیال...مگه به همین شوخیاست آخه؟؟؟زندگیمونو بکنیم...حالا تازه بر فرض هم آخر دنیا باشه....ببینیم چطوری توی این مدتی که تا مردنمون مونده زندگی میکنیم.....به نظر من وقتی به کسی میگن امسال میمیری خیلی باید تغییر روش بده...از نوع تفکر و زندگی و همه چی ....بلکه یک سال زندگیش رو واقعا زندگی کرده باشه که حسرت به دل نمونده باشه...که اگه فرصتا رو از دست داده تا حالا این فرصت آخری رو از دست نده....اونایی که اعتقاد دارن حداقل،باید یه تکونی به خودشون بدن..القصه من هنوزم میگم تا بوده چنین بوده....تا باد چنین بادا...حالا حالاها زندگی هست....![]()
![]()
..دیروز هم مامور خرید پوشک آقا شده بودم با اجازه
...سِمَت به این مهمی!!!تبریک نمیگویید؟؟؟
مامان زنگ زد گفت علی اینجاست.بیا....یعنی به محض باز شدن در خانه در واحد باز شد و مریم:"علیرضا بدو برو یه بسته مای بی بی بخر...سایز فلان..."
!!!!!!!!از همین جا از همه ی کارکنان داروخانه ی ... تشکر میکنم که یک عدد نایلونی پلاستیکی چیزی به ما ندادند...و ما پوشک به دست در زیر هجوم نگاه های مردم محل راهی خانه شدیم...بعد وسط راه بود که دیدم یک بنده خدای دیگر هم دقیقا وضعیت مرا دارد...تازه او دختر بود...و خوب خانم ها کلا حساس ترند روی این مساله ولی شخص مورد نظر انگار حساسیتی نداشت و راحت داشت با پوشک در دست میرفت برای خودش...القصه ما هم خودمان را زدیم به کوچه ی علی چپ و با غرور سر را بالا گرفتیم و سینه را دادیم جلو
..ولی قدم هایمان چارتا یکی بود...آن هم فقط محض اینکه پوشک را زودتر به دست مریم برسانیم..وگرنه ما کجا و خجالت؟؟؟![]()
...بانوان محترم برای هرگونه پاسخگویی به سوالات و رفع شبهات سرکاران علیه در پخت غذاهای مختلف،مواد مصرف شده در انواع غذاها و نحوه ی طبخ شان آماده ایم.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب
![]()
....رضایی که فردا صبح قرار است بروند برای آزمایش ژنتیک و چه کسی باور میکرد رضا ازدواج کند آن هم نه با عروس قصه هایش بلکه با دختر عمه ای که قبلا حرف از نامزدی شان مطرح شده بود و رضا هیچ جوره زیر بار نمیرفت چون دلش جای دیگری گیر بود....اما برای یکبار هم که بود با خودش و عروس قصه هایش رو راست شدند و نتیجه ی حرفهایشان این شد که چه بخواهند و چه نخواهند کلا با این رفتار خانواده ها سهم هم نمیشوند.پس خیلی زود کوله بار عشقشان را بستند و هرچند سخت،مسیرشان را از هم جدا کردند برای همیشه...و حالا رضا در شرف مراسم نامزدی است و فردا آزمایش میدهند و آرام آرام مراسم نامزدی تا بعد برسند به عقد...باورم نمیشود...مامان همیشه رضا را که میدید میگفت:رضا..پسر تو آخرش میشی شوهر همون دختر عمت...و رضا لب پائینش را میگزید و میخندید و با همان شیطنت همیشه توی چشم هایش نشسته میگفت نگین تو رو خدا
....یادم هست یک روز توی دانشگاه بعد از کلاس طبق عادت سلمان که قبل و بعد کلاس باید حتما یکبار سرویس دهی میشد رفتیم دستشویی
.توی دستشویی کنار هم ایستاده بودیم.هر کدام سر یک شیر دستشویی...از توی آینه داشتیم خودمان را برانداز میکردیم و طبق عادت از توی همان آینه همدیگر را هم برانداز میکردیم.آن موقع بحث صحبت اتمام حجت رضا و عروس قصه هایش بود که به نتیجه ی جدایی رسیده بودند.رضا داشت تعریف میکرد.گفتم:خره اگه ندیدی همونی شد که مامانم میگفت.آخرشم فلانی زنت میشه...سلمان هم همراهی کرد و خلاصه داشتیم سر به سر رضا میگذاشتیم و میخندیدیم که آخرش با همین دخترعمه ات ازدواج میکنی...رضا هم گفت:حنّاااااق بگیرین که دیگه دری وری نگین...دقیقا یک هفته ی بعدش بود بدون یک روز کم یا زیاد که سر هزار جریب سه تایی با هم قرار داشتیم که برویم دانشگاه که رضا گفت دیشب من و دخترعمم حرفامونو با هم زدیم...هر دوتا بله ی ازدواج رو دادیم و اتفاقا یادم هم هست همان موقع هم یادآوری کردیم به همدیگر که دقیقا هفته ی قبل توی دستشویی چه حرفهایی بینمان رد و بدل شد و بیشتر از قبل به سرنوشت و بازی هایش ایمان آوردیم که چه ها که نمیکند...القصه پسرمان را داریم داماد میکنیم.چشممان روشن....![]()
![]()
...از طرف فامیل بابام.جد در جدمان کف پاهایشان حساس بوده و به اشاره ای کنترل از کف میدادند و قهقهه هایی میزدند گوشخراش...الان هم همه مان همینطوریم...آقاجون عمو و بابا و عمه ها و ما نوه ها همه مان کف پاهایمان حساس است...بابا بعضی وقت ها که آقاجون را میبرد حمام صدای قهقهه های آقاجون خانه را پر میکند....از بس بابا از عمد سر به سرش میگذارد و کف پاهای آقاجون را محکم لیف میکشد.علی هم حالا همینطور است.کف پاهایش حساس است.توی هفته ای که گذشت با بابا اینا و مریم اینا رفتیم خانه ی آقاجون سر بزنیم.علی را گذاشته بودیم پائین تخت آقاجون جلوی رویش.باورتان نمیشود کف پای علی را با سر انگشتم اشاره کردم آقاجون که روی تخت نشسته بود به طرز وحشتناکی پاهایش را تکان میداد و لیسه رفت از خنده و میگفت بابا تو رو خدا نکن![]()
....همان شب بود که فهمیدیم ریشتر این حساسیت کف پایی توی آقاجون خیلی بالاست.با دیدنش هم قلقلی اش میشود.ولی علی انگار بدش نمی آید.یک قر و اطوارهای دخترانه هم تازگی ها بلد شده...وقتی دلش پیچ و تاب برمیدارد و میخواهد خرابکاری کند لبهای برجسته ی کوچکش را تا جایی که میتواند غنچه میکند و برمیچیند جوری که فکر میکنی میخواهد ببوسدت...یک جورهایی نشانه ی خوبی است...وقتی اینجوری میکند میدانیم موقع خرابکاری هایش است
...خلاصه شیرین شده برای خودش...در ضمن خیلی هم فضول شده
...خانه ی عمه و آقاجون ها و خاله که رفتیم مکان ها برایش نا آشنا بودند..سرش را همه جا میچرخاند و نگاهش را همه جا سر میداد که مبادا جایی از دستش در برود و ندیده باشد...آهان یک چیز دیگر...مثل مامانش تنبل و از خود راضی است...بغلی شده اساسی...حتما باید بغلش کنی و بلند شی بایستی و راه بروی..اگر نشسته باشی و بغلش کنی وق میزند.بعد هم برای خواب روی تخت خوابیدن و اینها نداریم...باباش یک ننوی قدیمی داشت.وسط سالنشان نصبش کرده اند باید بخوابد روی این و تابش بدهند تا بخوابد...اگر هم مثلا خانه ی خودشان نبود هرجای دیگری که باشد باید توی یک پتو بخوابانیمش و دو سر پتو را بگیریم و تاب دهیم تا بخوابد....خلاصه سرمان را گرم کرده..درست وسط این همه امتحان و ارشد.
...به گمانم از رنگ فلش دو گیگ من خوشش آمده..مشکی و قرمز است...روکش صندلی های ماشین بابا مشکی و قرمز است.حالا دیگر هر چیزی برای ماشین میخواهد بخرد باید مشکی،قرمز یا ترکیبی از اینها باشد...فلش را هم برای ماشین میخواست دیگر...وگرنه بنده خدا دامادمان یک عدد فلش نوی صورتی برایش آورد رد کرد...![]()
![]()
![]()
![]()
...بخدا اگه از این حرفای روانشناسانه میزدن دوره ما..![]()
ادامه مطلب
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
....دلم برای آغوش همیشه گرم و پر از انرژی ات تنگ شده....حرف هم که نمیزدی آغوشت کلی آرامم میکرد....اصلا نگاه کردن به وجود پر از غرور و متانتت آرامم میکرد...همین که بودی برایم کافی بود.....![]()
....اه که چقدر ما آدم ها بی شرم شده ایم...![]()


